الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
429
إحياء علوم الدين ( فارسى )
تصديق نمود . و سؤال بر قلم متوجه گردانيد و گفت : چرا بر وى ظلم و تعدى كردى و از وطن خود بيرون آوردى ؟ گفت : دست و انگشتان را پرس كه من نى بودم در جويبارى رسته [ 320 ] و به آب روان و ميان سبزهء درختان تنزّه جسته ، دست ، كاردى بياورد و جامهء من بدريد و پوست من بكشيد و از بن و بيخ مرا بركند و بند از بند مرا جدا كرد ، پس مرا بتراشيد و سرم بشكافت و زبانم ببريد ، و در سياهى و تلخى حبر مرا غوطه داد ، و اينك مرا خدمت مىفرمايد و بر تارك سر مىدواند ، و تو بدين سؤال و خطاب و توجيه ملامت و عتاب نمك بر جراحت من پراكندى ، پس دست از من بدار ، و آن كس را پرس كه مرا مقهور كرد . پس او را باور داشت . آن گاه دست را پرسيد كه چرا بر قلم ظلم كردى و او را خدمت فرمودى ، دست گفت : من جز گوشت و استخوان و خون نهام ، و هيچ گوشتى ديدهاى كه ستم كند ، يا جسمى كه به نفس خود « 50 » بجنبد ؟ و من جز مركبى مسخّر نهام ، سوارى كه وى را « قدرت و قوّت » خوانند بر من نشسته است ، پس اوست كه مرا مىگرداند و در اطراف زمين مىبراند . نمىبينى كه كلوخ و سنگ و درخت از جاى خود زان سوتر نشود و به نفس خود « 51 » نجنبد ، چون مثل اين سوار قاهر او را زير زين نيارد ؟ نمىبينى كه دستهاى مردگان در صورت و گوشت و استخوان و خون با من برابرند و ميان ايشان و قلم معاملتى نيست ؟ پس من نيز از آن روى كه منى من است ، ميان من و قلم معاملتى نيست ، پس حال من از « قدرت » پرس ، چه من مركبىام كه اين سوار مرا عاجز كرده است . پس او را باور داشت . و قدرت را پرسيد كه چرا دست را در كار آوردى و خدمت فرمودى و بسيار بگردانيدى . گفت : ملامت و عتاب من بگذار ، چه بسيار ملامت كننده مستوجب ملامت باشد ، و بسيار ملامت كرده بىگناه باشد . و چگونه كار بر تو پوشيدهاند ! يا چگونه گمان بردى كه چون من بر دست نشستم بر وى ستم كردم ، و پيش از تحريك بر وى سوار بودم و او را حركت نمىدادم و مسخر نمىگردانيدم ، بلكه ساكن شده بودم و چنان مستغرق خواب گشته كه پنداشتند كه من مردهام يا معدومم ، زيرا كه نمىجنبيدم و نمىجنبانيدم ، تا آن گاه كه موكلى بر من آمد و مرا ازعاج « 52 » كرد و مضطر گردانيد به چيزى كه از من مىبينى ، پس قوّت مساعدت او داشتم و قوّت مخالفت او نداشتم . و اين موكل را « ارادت » خوانند ، من او را نشناسم مگر به نام . و بدان كه ناگهان درآمد و بر من حمله آورد ، و از خواب خوش مرا بيدار كرد و مضطر گردانيد به چيزى كه اگر مرا براى من گذاشتى از آن فراغتى داشتم . گفت : همچنين است كه گفتى . پس ارادت را گفت : تو را چه بر آن آورد كه اين قدرت ساكن آرميده را به تحريك مشغول
--> ( 50 ) به نفس خود ، خود ، خودبخود . ( 51 ) به نفس خود ، خود ، خودبخود . ( 52 ) ازعاج ، از جاى برانگيختن ، بركندن .